|
هر که شد از جان و دل عاشق دیدار دوست در ره او از نخست ترک سر و جان نکوست
دوست چو بارت دهد در کنف لطف خویش بیم به دل ره مده گر همه عالم عدوست
عاشقی و راحتی نیست به هم سازگار قصه این هر دو چون قصه سنگ و سبوست
گروهی از عاشقان به مژده روز وصل زردی رخسارشان سرخ ز خون گلوست
سلسله جنبان این قافله باشد حسین او که خدا را غرض ز آفرینش از اوست
می خوام یه بسم الله بگم. از اون بسم الله هایی که حالا حالا ها صدق الله نداره. چرا و واسه چیشو نمی دونم. شاید احساس نیاز کردم. شاید تو پست بعدی بگم چجور شد که این تصمیم رو گرفتم. در قبال این کار از خدا یه چیز می خوام. شاید دوستانی که یه مقدار نور بالا می زنن بگن این یه وظیفه است و آدم در قبال وظیفه چیزی رو درخواست نمی کنه. ولی من به اونها می گم که این وظیفه خوبان عالمه. من که خوب نیستم (حتی الیاس هم نیستم). در واقع می خوام به وسیله این وبلاگ نفس سرکش خودم رو مورد عتاب قرار بدم (اوه چه با کلاس شاید در مورد موضوع وبلاگ سوال کنید ولی اگه بخوام راستش رو بگم هنوز تصمیمی نگرفتم که مطالبم در چه بابی و با چه لحنی باشه. ولی مسیرش مشخصه. اگه خدا بخواد در صراط مستقیم او قدم بر میدارم. سایه مقام معظم رهبری مستدام باد. یا علی
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط باقر نصیری
|
|
|